شرمنده!

 
« دزد » را « دوست » مخوان !
نویسنده : مـــنــتــظر... - ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/٥/۱۱
 

دخترم! با تو سخن میگویم

گوش کن، با تو سخن میگویم :        

زندگی در نگهم گلزاریست

و تو با قامت چون نیلوفر ـ

شاخه پر گل این گلزاری

 


من در اندام تو یک خرمن گل می بینم

گل گیسو ـ گل لبها ـ گل لبخند شباب 

من به چشمان تو گلهای فراوان دیدم

گل تقوا ـ

گل عفت ـ

گل صد رنگ امید

گل فردای بزرگ

گل دنیای سپید  

میخرامی و تو را مینگرم 

چشم تو آینه روشن دنیای منست 

تو همان خرد نهالی که چنین بالیدی

راست، چون شاخه سر سبز و برومند شدی 

همچو پر غنچه درختی، همه لبخند شدی 

دیده بگشای و در اندیشه گلچینان باش

همه گلچین گل امروزند 

همه هستی سوزند 

*** 

کس بفردای گل باغ نمیاندیشد

آنکه گرد همه گلها بهوس میچرخد ـ 

بلبل عاشق نیست ـ 

بلکه گلچین سیه کرداریست ـ 

که سراسیمه دود در پی گلهای لطیف ـ 

تا یکی لحظه بچنگ آرد و ریزد بر خاک

دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک

تو گل شادابی 

به ره باد، مرو

غافل از باغ مشو 

*** 

ای گل صد پر من!

با تو در پرده سخن میگویم :

گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ

گل پژمرده نخندد بر شاخ

کس نگیرد ز گل مرده سراغ

***

 دخترم! با تو سخن میگویم:

عشق دیدار تو بر گردن من زنجیریست

و تو چون قطعه الماس درشتی کمیاب

« گردن آویز » بر این زنجیری

تا نگهبان تو باشم ز « حرامی » هر شب

خواب بر دیده من هست حرام

بر خود از رنج به پیچم همه روز

دیده از خواب بپوشم همه شام 

***

دخترم ,گوهر من !

گوهرم، دختر من !

تو که تک گوهر دنیای منی

دل بلبخند « حرامی » مسپار 

« دزد » را « دوست » مخوان

چشم امید بر ابلیس مدار

***

دیو خویان پلیدی که سلیمان رویند 

همه گوهر شکنند 

« دیو » کی ارزش گوهر داند ؟

نه خردمند بود ـ

آنکه اهریمن را ـ

از سر جهل، سلیمان خواند 

*** 

دخترم ـ ای همه هستی من !

تو چراغی، تو چراغ همه شبهای منی 

به ره باد مرو

تو گلی، دسته گل صد رنگی

پیش گلچین منشین

تو یکی گوهر تابنده بی مانندی

خویش را خوار مبین

***

آری ای دختر من، ای به سراپا الماس

از « حرامی » بهراس

قیمت خودمشکن

قدر خود را بشناس

قدر خود را بشناس

شعر از مهدی سهیلی


 
comment نظرات ()


صد بار لب گشودم و بیرون نریختم

خونها که موج میزند از سینه تا لبم