شرمنده!

 
جشن تولد 18 سالگی!
نویسنده : مـــنــتــظر... - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٥/۸
 

تازه 18 سالش شده بود!

لبهاش سرخ سرخ بود! حتی اطراف لبهاش تا چونش هم سرخ بود!

لپهاش گل  انداخته بود!

موهاش پریشون !


لباسش فقط آستین سمت راست رو داشت اونم فقط تا روی بازوش!

سینه و شکمش کاملا مشخص بود!

پاچه های شلوارش تا زیر زانوش بیشتر نبود!

و چکمه هاش!

از چکمه هاش(پوتین هاش!) چیزی جز پای خونین و مجروح باقی نمونده بود!

معلوم نبود موج انفجار کدوم لامصبی این بلا رو سرش آورده بود !
دستش روی شکمش بود تا از خونریزی جلوگیری کنه.

ترکش خورده بود توی شکمش.

خون از دهانش میزد بیرون .

دستاشم پر ترکش بود.

آفتاب داغ  تابستون صورتش رو سرخ! کرده بود.

خیلی خون ازش رفته بود که رسید پشت خاکریز و افتاد ،رفتیم بالای سرش فقط سه کلمه گفت : راه بازشد!

چی شده؟

چی فکر کردی ؟

چرا این جوری نگاه میکنی؟

فکر کردی دارم کیو برات توصیف می کنم؟

آره راست میگی این دوتا (اونی که اول  اومد تو فکرت با جوون قصه  ما) یکم مثل همند! فقط یه کم هم مثل هم نیستند!

 ببین تفاوت کار از کجاست تا به کجا!

مقایسه نکن عزیز چون قابل مقایسه نیستند،فقط قدری تأملــ...

 

 


 
comment نظرات ()


صد بار لب گشودم و بیرون نریختم

خونها که موج میزند از سینه تا لبم