شرمنده!

 
غنچه ناموس
نویسنده : مـــنــتــظر... - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/٥/۱۳
 

چه زیبا فرمود مولای خوبیها امیر مومنان علی علیه السلام:

ان المرئـه ریحانـه و لیست به قهرمانـه                                              

تحقیقا زن به مثابه گل بوده و قهرمان میدان مشکلات زندگی نیست.

▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓

زن به سان گل بود در باغ و بستان جهان

مرد او اندر مثل باشد چو شخصی باغبان

باغبان بایدکه دیواری کشد بر دور باغ

تا گلش ایمن شود از دست برد این و آن

مرد هم باید بپوشاند به زن زیب حجاب

گر همی خواهد گلش همواره در امن و امان

ور نه باید او ببیند ناگزیر

غنچه ناموس خود را در کف بیگانگان 


 
comment نظرات ()


صد بار لب گشودم و بیرون نریختم

خونها که موج میزند از سینه تا لبم

 
« دزد » را « دوست » مخوان !
نویسنده : مـــنــتــظر... - ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/٥/۱۱
 

دخترم! با تو سخن میگویم

گوش کن، با تو سخن میگویم :        

زندگی در نگهم گلزاریست

و تو با قامت چون نیلوفر ـ

شاخه پر گل این گلزاری

 


 
ادامه مطلب... comment نظرات ()


صد بار لب گشودم و بیرون نریختم

خونها که موج میزند از سینه تا لبم

 
پست انحرافی اول
نویسنده : مـــنــتــظر... - ساعت ٥:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٥/۱٠
 

رسول رحمت حضرت محمد ص:

نشان منافق سه چیز است: 1 - سخن به دروغ بگوید . 2 - از وعده تخلف کند

 3 - در امانت خیانت نماید . 

حدودن!سالهای 75 و 76 بود که توی نشریه اشراق اندیشه یه شعر خوندم از آقای عباس محمدی (رجوع شود به پست سارا انار دارد)که اون موقع دانشجوی پیام نور خمین بودند.

خوشم اومد و متنش رو برای خودم نگه داشتم.تا اینکه همین چند وقت پیش گذاشتمش توی سومین پست وبلاگم.

نکته جالب ماجرا!

دیروز همین شعر رو توی اینترنت جستجو کردم ببینم چی میابم!عجب چیزی یابیدم!

جالب بود! همین شعر رو یکی از دوستان ! دوباره سرائیده اند!

ایشون بعد از شعر نوشته اند که خودشون این شعر رو سروده اند و...

 یه سر به این آدرس بزنید:

http://www.forum.chatsara.net/showthread.php?tid=3009

دلم میخواست...

دل رو ولش کن ! خیلی شرم آوره!!


 
comment نظرات ()


صد بار لب گشودم و بیرون نریختم

خونها که موج میزند از سینه تا لبم

 
دردها و دزدها!
نویسنده : مـــنــتــظر... - ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٥/۸
 

نشستند و گفتند و برخاستند ! نه! برنخاستند! همینطور باز هم نشستند و نگاه کردند و کمی غصه، شاید!

شاید هم لذت و کمی کیف!

و باز هم مینشینندو میگویند و می نگرند!دردهایمان را! و دزدهایمان را!


 
ادامه مطلب... comment نظرات ()


صد بار لب گشودم و بیرون نریختم

خونها که موج میزند از سینه تا لبم

 
جشن تولد 18 سالگی!
نویسنده : مـــنــتــظر... - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٥/۸
 

تازه 18 سالش شده بود!

لبهاش سرخ سرخ بود! حتی اطراف لبهاش تا چونش هم سرخ بود!

لپهاش گل  انداخته بود!

موهاش پریشون !


 
ادامه مطلب... comment نظرات ()


صد بار لب گشودم و بیرون نریختم

خونها که موج میزند از سینه تا لبم