شرمنده!

 
امنیت برای بدحجابی!!
نویسنده : مـــنــتــظر... - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٧
 

بغض گلویم را گرفته بود.

دست و پاهایم از شدت عصبانیت می لرزید

زانوهایم سست شده بود

دیگر توان رفتن نداشتم

می خواستم همانجا کنار خیابان بنشینم و زار زار گریه کنم

وای خدای من وای 

ای کاش تنها نبودم

ای کاش لا اقل غیر از آن جماعت پخمه سیب زمینی و یا گاهن هوسباز فرصت طلب شخص دیگری آنجا بود.

هرچه نگاه کردم همفکرو همدردی ندیدم.

مانده بودم بین دو راهی

بقیه در ادامه مطلب


 
ادامه مطلب... comment نظرات ()


صد بار لب گشودم و بیرون نریختم

خونها که موج میزند از سینه تا لبم